پلاک و سربند

بهش گفتم: بابا جون! اینبار كه بری جبهه ، كی برمیگردی؟
خندید و گفت: خیلی دیر نیست
گفتم: چقدر طول میكشه؟
نگاهی به دور و برش كرد و دخترعموی دو ساله اش كه مهمونمون بود رو نشون داد
بعدش گفت: عروسی زهرا خانم برمیگردم...
این حرف رو كه زد دلم ریخت ، اما بازم گذاشتم پای شوخیهاش
اما انگار اینبار شوخی نمیكرد
رفت و بعد از هجده سال دقیقاً دو روز قبل از عروسی دختر عموش برگشت...
+ نوشته شده در شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۲ ساعت 10:58 توسط انی احب الحسین
|
سلام و درود